امشب دلم سوز و نـــــــــــــوا دارد
سینه ام زهجرانش خـــــــــــدا دارد
در بستر دردم نیــــــــــــامد روزی
چشمانم انتظاری بیجـــــــــــــا دارد
کوکب بختم را ندانم کــــــــــجاست
آسمان تقدیرم ابـــــــرهـــــــــا دارد
ندارم پول ذر به دست خــــــــــــود
یارم به پولداران وفـــــــــــــــا دارد
تو اگر آیی به محوطه دلـــــــــــــــم
ببین زندگی تو چی خوشبختیها دارد
گذشت جوانی به این بهانه " تابش"
که خزان حتمی بهاری به فردا دارد
+ نوشته شده در
Sat 25 Sep 2010ساعت
9:53 AM  توسط احمد شکیب تابش
|
ای خور شید ثانی روزت مبارک باد
ای ستون زیستی روزت مبارک باد
جهان را روشن کردی به نور نامت
قرین قلبها استی روزت مبارک باد
از نام و قلمت جهان را دهکده کردی
چوشمع سوختی ساختی روزت مبارک باد
زگفتارت شاه وزیر اقتباس گرفت
ای چراغ تاریکی روزت مبارک باد
بوسه زند " تابش " دست پایت به هرحال
ای پدر و مادر روحانی روزت مبارک باد
+ نوشته شده در
Mon 24 May 2010ساعت
9:49 AM  توسط احمد شکیب تابش
|
درود به پرستو، به گل ، به سبزه ، درود به شگوفه ، به نسیم بهاری که میرسد از راه و درود برشما دوستان و عزیزان . سال جدید و میله دهقان را برای شما تبریگ می گویم.
شمیم بهار از گلستـــــان میاید
نغمه بلبلان از نیستـــان میاید
گل از قفس بر زمین جا گیرد
شبنم به طراوت گــلان میاید

در بدر خاک روب خـــانه گشتیم
ازدست چند خارگل ویرانه گشتیم
نشد پیدا سری که سرکند سرهارا
هرکه گل گفت ، ما گلدانه گشتیم

نیستیم ما انسان های خـــــراب
چند دست، ما را کرده دوغ آب
برای هستی و بنیــاد خود شان
چندی را جمع کند سازد گرداب

+ نوشته شده در
Sat 20 Mar 2010ساعت
11:7 AM  توسط احمد شکیب تابش
|
امشب دلم سوز و نـــــــــــــوا دارد
سینه ام زهجران اش صـــــــدا دارد
در بستر دردم نیــــــــــــامد روزی
چشمانم انتظاری بیجـــــــــــــا دارد
کوکب بختم را ندانم کــــــــــجاست
آسمان تقدیرم ابـــــــرهـــــــــا دارد
ندارم پول ذر به دست خــــــــــــود
یارم به پولداران وفـــــــــــــــا دارد
تو اگر آیی به محوطه دلـــــــــــــــم
ببین زندگی تو چی خوشبختیها دارد
گذشت جوانی به این بهانه " تابش"
که خزان حتمی بهاری به فردا دارد

+ نوشته شده در
Sat 30 Jan 2010ساعت
1:56 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
مرا از غم عشقت رو به میخانه کردی
شراب غم را برمن آب و دانه کردی
با آهنگ روز وصلت بامن بی نصیب
مفتون و ملنگ هر کوچه و خانه کردی
ای اختر تا بنده نشدی رفقه " تابش "
نامور عشقت در داستان هر خانه کردی
+ نوشته شده در
Thu 24 Dec 2009ساعت
3:10 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
باز فصل زمستــــــــــــــــان آمد
تک تک زده به درغریبان آمد
ای آفتاب بتاب به خانه غریبان
که لرزه به انـــــــدام طفلان آمد
مادری ندارد پوشاک به فرزند خود
برف رحمت برایش طوفان آمد
پیر مردی خص و خاشاک جمع کند
ورنه اجل به کنــــــــدن جان آمد
پدری از شفق تا غروب کار نیافت
دست خالی به نزد فـــرزندان آمد
از سردی هوا زمین گزد گف پارا
که صاحب خانه با خریداران آمد
اهل کرسی خوابیده، نمیدانند "تابش"
کی برهنه و کــــــی به گریان آمد

+ نوشته شده در
Wed 25 Nov 2009ساعت
2:45 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
شبی سوی میخانه گشتم روانـــــــــــــــــه
بدیدم آنجا ساغر و ساقی و پیمانـــــــــــــه
نشستم زخود بخود کــــــــــــــــــــــــــردم
بدیدم آنجا در خیال ماه یگانــــــــــــــــــه
تا که از ماه یگانه گـــــــــــــــــردیدم دور
به هوش آمدم مثل دیوانـــــــــــــــــــــــــه
شده ام دیوانه و بسمل از جــــــــــــــدایی
درد مند عشقم ای خورشید تابانــــــــــــه
ازجدای تو زچشمم اشک حنین ریـــــــزد
چون سیل مهیب است و ای جانانـــــــه
در بستر رنجورم و روز مباداست" تابش"
منتظر دیدار یارم ای خدای یگانــــــــــه
+ نوشته شده در
Thu 1 Oct 2009ساعت
4:24 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
برو برو دیگر جفای تو بهار دلم را خزان کرد
از قصه عشق من کتاب خاطر همه را پریشان کرد
از درد دل بر زبان آتشین گفتم تا غم تو تقسیم شود
بر هر که گفتم این دل و زبان ضیــــــــــــــان کرد
نزد داکتر گفتم چاره ام کن از بهر سوختن دواکن
ز دیدار یارمانع شد و من را به گورستان روان کرد
سر گذشت غم هجـــــــــــــــــــران تو باشمع گفتم
آنقدر سوخت و گریست که از گفته ام پشیمان کرد
دنبال دیوانه رفتم و نی غم از عشقت نواختم
چون دیدو شنید و خندید این قصه را دیوان کرد
از ملا پرسیدم توچی توانی، گفت من واسطه ام
فالم را دید و گفت، برو"تابش" یار تو دست بارقیبان کرد
+ نوشته شده در
Tue 8 Sep 2009ساعت
12:14 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
خانه را آراسته کنید که دلدار میرسد
خلوت شب های راز و تار میرسد
مکن گریه ای شمع شب های من
چون شب دیگر بیتو در کنار میرسد
چشم در انتظار روی او کور شد
زاحوال روشن شد که به دیدار میرسد
ای مطرب منواز دیگر نی غـــــــــم
که یوسف به دیدار یعقوب بیقرار میرسد
+ نوشته شده در
Tue 11 Aug 2009ساعت
1:19 PM  توسط احمد شکیب تابش
|
روز جمعه بود ناگهان تصمیم گرفتم که بروم شهر تا بعضی لوازم خریداری کنم . برخاسته از جا حرکت کردم به سوی مقصد دیدم یک موتر روانه شهر است و در آن چند خانم و دیگران است بالا شدم دریک چوکی موتر نشستم که در پییشروی آن یک دوخانم بایک دختر جوان مقبول نشته بودن بعد از چند لحظه نگذشته بود که خانم گفت کجا میرویم بچه جانم چرا ازمن فرار کردی ، چرا خانواده ات را رهای کردی ، چرا ما را در خون شاندی من برایش گفتم خاله جان من بچه شما نیستم شما اشتباه کرده اید تمامی مردم به سوی من واین خانم ها میدیدن یکی از اراکین موترپرسان کرد چی شده خاله این بچه من است نام اش شکیب است فرار کرده از خانه، فامیل ام در جرمنی بود این بچه از جرمنی فرار کرده و به
کابل آمده این را نگذارید که فرار نکند من متعجب شده بودم از این حالت نمیدانستم با این خانم های که بنام مادر خانم کاکا و دختر کاکا میگوید چی کنم . سروصدا بسیار شد راننده موتر خود را توقف داد مردم مرا می دیدن و میگفت این بچه را خدا زده که جرمنی را رها کرده و به کابل آمده است، این خانم ها مرا محکم گرفته واز موتر پاین نم کرد هر چی برایش میگویم خاله جان اشتباه کردی من بچه شما نیستم کسی دیگری است کیست که سخن مرا قبول کند بلا خره مرا به نزد پولیس بردن در آنجا قمندان پولیس هم به تعجب بود که که این چه رقم قضیه است بلاخره برای قمندان پولیس گفتم که من میتوانم برای فامیلم زنگ بزنم تا بیایند و مشکل این خانم ها حل شود مرا اجازه دادند و همرای پدر تماس گرفتم و پدر آمد بعد از صحبت پدرم با خانم ها و قمندان پولیس مرا رها کردن و آن خانم از من معذرت خواست و آدرس خانه خود را برایم گفت بعد چشمان آن خانم بسیار بدیده غم مرا میدید بلاخره به خانه آمدیم و قصه را برای فامیل خود کردم دل فامیلم سوخت گفت فردا برو نزدش تصلا بد هید بگو برایش که من گاهی اوقات از شما دیدن میکنم خوب فردا نظر به آدرس خانه آنهارا پیدا کردم در خانه شان را دق الباب زدم همان دختر برامد واقعا مقبول بود بعد از ا دای سلام مرا رهنمایی به داخل خانه نمود ،بعد دیدم همان خانم که مرا پسر خود میگفت آمد بسیار باچهره هیجان زده مرا خوش آمدید گفت بعد از نوشیدن نوشابه مرا اطاقهای خانه خود را نشان داد . اوه........... بسیار اطاق های مقبول دریک اطاق دیدم که بسیار ی از لوازم بسته بندی در بکس ها میکردن پرسیدم چرا این هار را بسته میکنید. گفت دوباره به سوی جرمنی میروم در اینجا خیلی خسته شده ام شما هم همرای من بروید در جرمنی بسیار جای خوب است که ما زنده گی میکنیم اگر پسر من نیستی چی فرقی می کند من شما را منحیث پسرم قبول میکنم و من فکر کردم که بیا شکیب این چانیس طلایی را از دست ندهی بیا برو همرایش خیلی ها قبل آروزی جرمنی رفتن را داشتم که یک باره از تخت خواب به پایین افتادم و از خواب بیدار شدم او لعنت به این رقم خواب که مرا نزدیک بود به سرحد جرمنی برساند.
+ نوشته شده در
Wed 5 Aug 2009ساعت
3:5 PM  توسط احمد شکیب تابش
|